خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





گفتگوی شازده کوچولو و روباه

    شازده کوچولو آهی کشید و ناگهان دلش مملو از غم واندوه شد. آخه گلش به او گفته بود که توی تمام دنیا منحصر به فرد ویگانه است و عین او در هیچ کجای عالم پیدا نمی شود و حالا اینجا پنج هزار تا گل مثل او ، آن هم فقط در یک باغ!

    پیش خود فکر کرد : « اگر گل من این گلستان را می دید بد جوری توی ذوقش می خورد و آبرویش می رفت... وبرای اینکه مورد تمسخر قرار نگیرد سخت به سرفه می افتاد و هی سرفه می کرد و خود را به مردن می زد . من هم مجبور می شدم وانمود کنم که دارم ازا و پرستاری می کنم؛ چون در غیر این صورت او برای تحقیر وسرافکندگی من هم شده واقعاً خودش را تلف می کرد... »

    و باز یکبار دیگر توی دلش گفت : « مرا باش که فکر می کردم با این گل منحصر به فرد خود در دنیا ، چقدر ثروتمندم ؛ در حالی که در حقیقت همه چیزی که داشتم فقط یک گل سرخ معمولی بود و با این گل و آن سه تا آتشفشان که تا سر زانویم هستند ویکی شان هم شاید برای همیشه خاموش باقی بماند ، من اصلاً شاهزاده ی بزرگی به نظر می رسم .»

    و همان طور که روی علف ها دراز کشیده بود ، اشک از چشمانش جاری شد.

    در این هنگام بود که سر وکلّه ی یک روباه پیدا شد.

    روباه گفت : « سلام . صبح بخیر »

    شازده کوچولو مؤدبانه پاسخ داد : « سلام ، صبح بخیر .» ولی هر چقدر اطراف را نگاه کرد ، چیزی ندید.

    صدا گفت : « من اینجام ، زیر درخت سیب ...»

    شازده کوچولو گفت : « تو کی هستی ؟ چقدر خوشگلی!»

    روباه گفت : « من یک روباه هستم. »

    شازده کوچولو به او گفت : « بیا با من بازی کن . من خیلی دلم گرفته و غمگینم .»

    روباه گفت : « من نمی توانم با تو بازی کنم . آخه اهلی نیستم »

    شازده کوچولو آهی کشید و گفت : « مرا ببخش.» بعد کمی فکر کرد و پرسید : « اهلی یعنی چی ؟»

    روباه گفت : « تو این طرفها زندگی نمی کنی. دنبال چی می گردی؟ »

    شازده کوچولو گفت : « در جستجوی آدمها هستم. نگفتی اهلی یعنی چی ؟ »

    روباه گفت : « آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند . این کارشان واقعاً عذاب آور است . آنها همچنین مرغ وماکیان پرورش می دهند و تنها فایده شان هم همین است. تو دنبال مرغ می گردی؟ »

    شازده کوچولو گفت : « نه . من دنبال دوست می گردم . اهلی چه معنایی دارد ؟ »

    روباه گفت : « اهلی کردن چیزی است که مدتهاست فراموش شده. اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...»

    _ ایجاد علاقه کردن ؟

    روباه گفت : « درسته . مثلاً در حال حاضر تو برای من فقط یک پسر بچه هستی مانند هزاران پسر بچه ی دیگر ومن هیچ احتیاجی به تو ندارم و تو هم هیچ احتیاجی به من نداری. من هم برای تو فقط یک روباه هستم مانند هزاران روباه دیگر ؛ اما اگر تو من را اهلی کنی ، ما به یکدیگر نیازمند خواهیم شد. آن وقت تو برای من منحصر به فرد ویگانه می شوی و من برای تو منحصر به فرد ویگانه. »

    شازده کوچولو گفت : « دارم یواش یواش  می فهمم . یک گلی هست... که فکر می کنم من را اهلی کرده ... »

    روباه گفت : « امکان داره . چون روی کره ی زمین همه جور چیز می شود دید .»

    شازده کوچولو گفت : « اوه نه ! آن روی زمین نیست. »

    روباه که به نظر می رسید تعجب کرده ، گفت : « روی یک سیاره ی دیگه است؟ »

    _ آره .

    _ روی آن سیاره شکار چی هم پیدا می شود ؟

    _ نه .

    _ وای ، چه جالب! و مرغ وپرنده چطور ؟

    _ نه.

    روباه آهی کشید و گفت : « هیچ جای عالم کامل و بی نقص نیست .»

    بعد کمی مکث کرد و دنباله ی کلام قبلی اش را گرفت و گفت : « زندگی من در اینجا یکنواخت است. من مرغ و جوجه شکار می کنم و آدمها هم مرا . همه ی مرغ و جوجه ها شبیه هم هستند و همه ی انشانها هم همین طور . به همین خاطر کمی دچار کسالت شده ام ؛ اما اگر تو من را اهلی کنی ، زندگیم مملو از نور وشادمانی می شود. باصدای پایی آشنا می شوم که با هر صدای پای دیگر فرق خواهد داشت . صدای پایدیگران باعث می شود با عجله به سوراخ زیرزمینی خود فرار کنم ؛ اما صدای پای تو ، همچون آوای دلنواز موسیقی مرا از لانه ام بیرون خواهد کشید. ضمناً به آنجا نگاه کن! آن گندم زار را می بینی ؟ من نان نمی خورم و گندم برایم هیچ فایده ای ندارد . آن گندم زار ها هم مرا به یاد هیچ چیزی نمی اندازند واین واقعاً غم انگیز است! اما تو موهایی به رنگ طلایی داری و وقتی که مرا اهلی کردی ، عالی می شود ؛ چون گندم هم به رنگ طلاست و با دیدن آن من به یاد تو می افتم و صدای وزش باد را که در لابلای گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت... »

    بعد ساکت شد و برای لحظاتی طولانی به شازده کوچولو خیره شد. سپس گفت : « به تو التماس می کنم ... مرا اهلی کن! »

    شازده کوچولو در جواب گفت : « خیلی دلم می خواهد ؛ ولی وقت چندانی ندارم . باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیز ها هست که باید از آنها سر در بیاورم .»

    روباه گفت : « فقط وقتی می توانی چیزی را درک کنی که آن را اهلی کنی. آدم ها دیگر وقت ندارند چیزی را بفهمند. آنها همه چیز خود را به شکل آماده از فروشگاه ها می خرند ؛ اما چون هیچ فروشگاهی وجود ندارد که کسی بتواند از آنجا دوست خریداری کند ، آدمها بدون دوست مانده اند. تو اگر واقعاً به دنبال یک دوست می گردی ، خب مرا اهلی کن! »

    شازده کوچولو گفت : « برای اهلی کردن تو باید چه کار کنم ؟ »

    روباه جواب داد : « باید خیلی صبور باشی. ابتدا کمی دور تر از من ، این طوری روی علفها می نشینی. من زیر چشمی به تو نگاه می کنم و تو هیچی نمی گویی ، چون زبان منشأ همه ی سو ء تفاهمات است ؛ ولی هر روز می توانی قدری نزدیک تر بنشینی...»

    روز بعد شازده کوچولو دوباره پیش روباه آمد .

    روباه گفت : « باید سعی کنی در همان وقت دیروز بیایی. برای مثال ، اگر در ساعت چهار بعد از ظهر بیایی آن وقت من از ساعت سه احساس شادی خواهم کرد و همانطور که زمان می گذرد ، شادتر و شادتر می شوم. در ساعت چهار دلم شور می زند و احساس نگرانی می کنم و در این لحظات است که ارزش خوشبختی را درک می کنم ؛ اما اگر تو هر وقت دلت خواست بیایی ، آن وقت من از کجا بفهمم که کی باید قلبم را برای ابراز محبت به تو آماده کنم ... به هر حال هرچیزی باید طبق آیین و مراسم خاصی انجام بگیرد.»

    شازده کوچولو گفت : « آیین و مراسم چیه ؟ »

    روباه گفت : « این هم چیزی است که مدتها ست فراموش شده. آیین و مراسم باعث می شود که روز یا ساعتی خاص با روزها  وساعت های دیگر زندگی فرق داشته باشد. برای مثال ، شکار چیان روباه در میان خود رسم وآیینی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دختران ده می رقصند. به همین خاطر پنجشنبه ها برای من روز بسیار خوبی است. چون می توانم با خیال راحت در میان تاکستانها پرسه بزنم. حالا اگر شکارچی ها ، به طور نا منظم وهر وقت دلشان خواست می رفتند وبا دختران دهکده می رقصیدند ، آن وقت همه ی روزها برای من شبیه یکدیگر می شد و دیگر هرگز تعطیلی نداشتم. »

    بدین ترتیب بود که شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و هنگامی که لحظه ی وداع فرا رسید ، روباه گفت: « اوه! ... با رفتن تو من گریه خواهم کرد.»

    شازده کوچولو گفت : « این دیگه تقصیر خودت است. من اصلاً دلم نمی خواست موجب آزار و اذیت تو شوم ، تو خودت از من خواستی که اهلی ات کنم. »

    روباه گفت : « آره ، حق با توست. »

    شازده کوچولو گفت : « حالا باز هم می خواهی گریه کنی؟ »

    روباه گفت : « آره . گریه می کنم. »

    _ آخه گریه کردن هیچ فایده ای به حال تو ندارد .

    روباه گفت : « چرا به من کمک می کند . به خاطر رنگ گندم زار .» بعد به گفته ی خود افزود : « حالا برو و نگاه دیگری به آن گلهای سرخ بینداز ، تا خودت متوجه شوی که گل تو به راستی در دنیا منحصر به فرد و یکتاست . آن وقت برگرد و بامن خدا حافظی کن و من به عنوان هدیه رازی را به تو خواهم گفت. »

    شازده کوچولو به سراغ گلهای سرخ رفت تا دوباره به آنها نگاهی بیندازد. وقتی به آنها رسید ، گفت : « هیچ کدام از شما شبیه گل من نیستید. شما هنوز هیچی نیستید ؛ چون هیچ کس شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید. شماها مثل روباه من در روز های اول می مانید ، آن موقع او روباهی بود شبیه هزاران روباه دیگر ؛ اما از زمانی که او را با خود دوست کرده ام حالا در جهان یکتا و منحصر به فرد است.»

    و با این حرف ها ، گلهای سرخ ناراحت شدند.

    شازده کوچولو به حرفش ادامه داد : « شماها خیلی زیبایید ؛ اما تو خالی هستید . برای شما نمی شود مرد . البته مطمئناً گل من هم از نگاه یک رهگذر عادی ، شبیه شماست ؛ اما برای من او خیلی مهمتر از همه ی شماست ، به خاطر اینکه او تنها گلی است که به او آب داده ام ، تنها گلی که او را در زیر حباب شیشه ای قرار داده ام ، تنها گلی که برایش حفاظی درست کرده ام ، تنها گلی که کرمهای روی آن را کشته ام ( البته به جز دو یا سه کرمی که برایش تبدیل به پروانه شوند.)او تنها گلی است که به غرولندها یا خودستاییها ، یا گهگاه سکوت او گوش داده ام. به خاطر اینکه او گل سرخ من است. » 

    شازده کوچولو بعد از دیدار از گل سرخها به نزد روباه باز گشت و گفت : « خدا نگهدار! »

    روباه گفت : « خدا نگهدار ؛ اما رازی که قرار بود به تو بگویم خیلی ساده است : فقط بادل است که می توانی هر چیزی را خوب ببینی . چشم ، آنچه را که اساسی است نمی بیند.»

    شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی او را به خاطر سپرده است آن را تکرار کرد : « چشم آنچه را که اساسی است نمی بیند.»

    _ عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد.

    _ شازده کوچولو دوباره برای اینکه مطمئن شود این حرف روباه را نیز به خاطر سپرده است ، آن را تکرار کرد : « عمری را که به پای گل خود صرف کرده ای باعث شده که برایت اینقدر عزیز و مهم باشد .»

    روباه گفت : « آدمها این حقیقت اساسی را فراموش کرده اند ؛ اما تو نباید آن را از یاد ببری. به خاطر داشته باش که هرچیزی را اهلی کردی تا آخر مسئول آن خواهی بود . پس اکنون مسئول گل خود هستی ... »

    شازده کوچولو برای اینکه مطمئن شود گفته ی روباه را به خاطر سپرده است آن را دو باره تکرار کرد : « من مسئول گل سرخ خود هستم ...»


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کوچولو ,روباه ,اهلی ,»شازده ,شازده ,»روباه ,»شازده کوچولو ,شازده کوچولو ,برای اینکه ,خاطر سپرده ,اینکه مطمئن ,برای اینکه مطمئن ,شازده کوچولو دوباره ,گردی؟ »شازده کوچولو ,
    گفتگوی شازده کوچولو و روباه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر